تورو از خاطرم برده تبِ تلخِ فراموشی
دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشمِ دلم کوره، عصایِ رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تورو از ذهنِ من شسته
خدایا فاصلهت تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه؟
من از تکرار بیزارم از این لبخندِ پژمرده
از این احساسِ یأسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم، شبم گم کرده مهتابو
بگیر از چشمای کورم عذابِ کهنهی خوابو
چرا گریهم نمی گیره، مگه قلبِ من از سنگه؟
خدایا من کجا میرم؟ کجایِ جاده دلتنگه
میخوام عاشق بشم اما تبِ دنیا نمیذاره
سر راهِ بهشتِ من درختِ سیب میکاره
"پویا بیاتی"
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم... اینجا پاییز شده ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.
سلام.دوستان راهنمای گردشگری ،می توانید اخبار جشن روز جهانی راهنمایان گردشگری امسال را در این وبلاگ پیگیری نمایید.
سلام به خوزستان