تروا نام محوطهاي باستاني با قدمت بيش از 4 هزار سال در ناحيه آسياي صغير واقع در تركيه امروزي است كه در حماسه جاودان هومر، ايلياد، از آن ياد شده است...
تروا نام محوطهاي باستاني با قدمت بيش از 4 هزار سال در ناحيه آسياي صغير واقع در تركيه امروزي است كه در حماسه جاودان هومر، ايلياد، از آن ياد شده است. اين محوطه باستاني به خاطر ارزش تاريخي و فرهنگي خود، از سال 1998 در فهرست ميراث جهاني يونسكو به ثبت رسيده است.
محوطه باستاني تروا، در دهه 1870 و در پي حفاريهاي هاينريش شليمان، باستانشناس آلماني در اين ناحيه كشف شد. حفاريهاي بعدي نشان داد كه در اين محوطه، در طول تاريخ شهرهاي مختلفي ساخته شده است كه يكي از نخستين آنها كه با نام تروا 7A شناخته ميشود، به عنوان همان ترواي مورد اشاره هومر شناخته ميشود.
تروا در شمال غربي تركيه و در نزديكي شهر امروزي كاناخال واقع است، و سهلالوصولترين نقطه در ميان آسيا و اروپا را اشغال كرده است. در عهد باستان، اين محوطه ناظر بر وروديِ داردانل يا هِلسپونت بود، تنگه باريكي كه درياي اژه را به درياي مرمره، استانبول، و درياي سياه متصل ميكرد.
هر چند شواهد جغرافيايي و تاريخي زيادي در دست است كه نشان ميدهد محوطه باستاني تروا در تركيه همان ترواي مورد اشاره هومر است، اما اين بدان معنا نيست كه تمام آن چه در حماسه ايلياد درباره تروا آمده است، واقعيت تاريخي دارد. در واقع اثر هومر، تركيبي از افسانه و واقعيت است.
موقعيت جغرافيايي و استراتژيك تروا باعث شد كه در طول تاريخش همواره هدف حملات رقباي خود باشد. در واقع از هزاره سوم پيش از ميلاد تا سال 1915 كه نبرد گاليپولي در آن سوي تنگه اتفاق افتاد، جنگهاي بسياري در اين منطقه درگرفت. در آن زمان هر قدرتي حكومت تروا و گاليپولي را در دست داشت ميتوانست ترافيك دريايي ميان دو درياي اژه و سياه را كنترل كند. به بيان ديگر، هدف از اين جنگها پول و قدرت بود، نه مطابق آن چه در افسانه هومر آمده است، زني به نام هلن.
در حال حاضر محوطه باستاني تروا تشكيل شده است از تپهاي به ابعاد تقريبي 200 در 150 متر با ده آبادي يا شهرك كه يكي بر روي ديگري ساخته شده و بيانگر يك دوره تقريباً 4500 ساله زندگي در اين منطقهاند. اولين آبادي در حدود سال 3 هزار پيش از ميلاد ساخته شده و آخرين آبادي به حدود 1400 پس از ميلاد يعني اواخر دوره بيزانس بازميگردد. در طول اين سالها تپهاي كه تروا بر آن واقع است حدود 10 متر از دشتهاي اطراف بالاتر قرار گرفت. در زماني كه اولين آبادي در اين ناحيه ساخته شد، آب داردانل تا بخش شمالي تپه جريان داشت، اما خط ساحل به تدريج عقب رانده شد تا آنجا كه در اواخر عصر مفرغ اين تنگه دستكم يك مايل از تروا فاصله داشت. ناحيه شمالي تپه به باتلاق تبديل شد و كشتيها مجبور بودند در نزديكي شهر امروزي بِسيكتپ در درياي اژه لنگر بيندازند.
مطابق آن چه در ايلياد هومر و ديگر منابع باستاني آمده است، جنگ تروا دو طرف عمده داشت: شهرهاي متحد يونان عليه تروا و متحدانش (يعني آمازونيها و ليسهايها). بنابراين جنگ ميان شرق و غرب بود و در اين ميان هر دو طرف مخاصمه زنهاي يكديگر را ميربودند: ترواييها هلن، زن منلاس از اسپارت را دزديدند، و يونانيها بريسئيس و كريئيس از تروا را به عنوان معشوقه به اسارت گرفتند. پس از چندين نبرد كه مجموعاً ده سال طول كشيدند شهر ويران شد، و در اين ميان يونانيها از اسبي چوبي براي ورود به شهر استفاده كردند. در منابع باستاني اين طور آمده كه اين جنگها در اواخر عصر مفرغ و در ربع اول قرن دوازده پيش از ميلاد رخ داده است.
با بررسي بقاياي تروا در اين دوره درمييابيم كه دو تخريب و ويراني صورت گرفته است، يكي در اواخر قرن سيزدهم (آبادي ششم) و ديگري در آغاز قرن دوازدهم پيش از ميلاد (آبادي هفتم). آبادي ششم مستحكمترين و بزرگترين آبادي عصر مفرغ در اين محوطه را شامل ميشده است (به طور كلي از 3 هزار تا هزار سال پيش از ميلاد عصر مفرغ قلمداد ميشود). تاريخ تقريبي اين آبادي را ميتوان 1700 تا 1275 پيش از ميلاد در نظر گرفت، و مشخص است كه سيستم دفاعي آن دو جزءِ عمده داشته است: ديواري مستحكم كه قلعه را احاطه كرده بوده و يك خندق كه كل شهر را در احاطه خود داشته است.
اما سازندگان اين سيستم دفاعي چه كساني بودند؟ به رغم حفاريهاي گستردهاي كه در 130 سال گذشته در محوطه تروا انجام شده است، فقط يك اثر مكتوب متعلق به اواخر عصر مفرغ داريم كه ميتواند به ما در اين زمينه كمك كند. اين اثر مكتوب مهري برنزي است كه در سال 1995 كشف شد و فقط چند ميليمتر قطر دارد. بر اين مهر نوشتههايي به زبان لوويان نقش شده است، زباني كه در هزاره دوم پيش از ميلاد در پادشاهي هتيت در مركز تركيه مرسوم بوده است.
اما چرا تروا اين قدر براي مردم آن زمان اهميت داشته است؟ برخي از كارشناسان بر اين عقيدهاند كه اهميت تروا در مكان استراتژيك آن بوده است. بنا بر اين نظريه، تروا از اين جهت هدف دلخواه ديگر حكمرانان بوده است كه فاتح جنگ فرصت پيدا ميكرده بر عبور و مرور كشتيهاي تجاري در درياي سياه نظارت و كنترل داشته باشد و از كشتيهايي كه از اين قسمت از دريا ميگذشتهاند عوارض بگيرد. اين عوارض دريافتي احتمالاً شكل كالا و مواد خام را داشته است، چرا كه تا آنجا كه ميدانيم سكه تا قرن هفتم پيش از ميلاد اختراع نشد.
در مورد هلن هم هيچ شواهدي در دست نيست كه نشان دهد او بهانه جنگ تروا بوده است، گرچه اين را به يقين ميدانيم كه در اواخر هزاره دوم پيش از ميلاد زنها كالا به شمار ميآمدهاند. بهترين شواهد ما در اين زمينه از كاخ پيلوس در جنوب غربي يونان به دست آمده است. كارل بلگنِ باستانشناس در اين كاخ تعداد زيادي لوح گلي كشف كرده است كه به خط يوناني ابتدايي نوشته شده و بر يكي از اين الواح كه به قرن سيزدهم بازميگردد از زناني سخن به ميان آمده است كه از خليج غربي تركيه به عنوان برده گرفته شده و به پيلوس آورده ميشدند تا در صنعت نساجي آنجا مشغول به كار شوند.
از اين كه اسبي بزرگ و توخالي در جنگ تروا نقشي مهم بازي كرده است هيچ نشاني در دست نيست، اما ظاهراً ديوارهاي مستحكم پيرامون تروا با اهرم بزرگي تخريب شدهاند. زره جنگجوياني هم كه به تروا حمله كردند از برنز ساخته شده بود. اما در يافتههاي ما از حفاريها هويت مهاجمان مشخص نشده است، و چيزي كه اين قضيه را پيچيدهتر ميكند اين است كه در حوالي سال 1200 قلاع بسياري در تركيه و يونان بر اثر جنگ تخريب شدند، از جمله تيرينز و پيلوس و هاتوسا. در مورد دلايل اين تخريب گسترده هنور اتفاق نظر وجود ندارد، اما فقط يك عامل در اين امر دخيل نبوده است: زلزله و جنگ و احتمالاً تغيير شديد آب و هوا از جمله دلايل اين رخداد بودهاند.
البته با اين جنگ زندگي در تروا خاتمه نيافت: بخشهايي از ديوارها و باروهاي آن تعمير شدند و خانههاي جديدي هم ساخته شد و به اين ترتيب آبادي هفتم در اين محل شكل گرفت. كارشناسان بر اين عقيدهاند كه در همين زمان عده زيادي از جنوب شرقي اروپا به اين منطقه كوچ كردند. زلزله ديگري احتمالاً در قرن دهم پيش از ميلاد رخ داد كه پس از آن ما هيچ مدركي حاكي از زندگي در اين محل در دست نداريم تا قرن هشتم پيش از ميلاد كه ايلياد هومر نوشته شده است.
در قرن هفتم معروف شد كه جنگ تروا در اين منطقه رخ داده است. در اين زمان هنوز بخشهايي از ديوارهاي قلعه متعلق به اواخر عصر مفرغ پا بر جا بود، و ظاهراً رسم «دوشيزگان لوكريايي» هم در همين زمان پا گرفت. آژاكس، قهرمان يوناني، در معبد آتن در تروا به كاساندرا، دختر پريام، تجاوز كرد، و بنا بر سنت به عنوان مجازات مقرر شد كه شهر لوكريس، زادگاه آژاكس، سالانه دو دوشيزه به تروا بفرستد تا در معبد آتن خدمت كنند و به اين ترتيب حريم اين الهه از لوث اين گناه پاك شود. اين سنت تا اوايل قرن اول پيش از ميلاد ادامه يافت، و شايد حضور همين دوشيزگان يوناني در تروا باعث اين تصور شد كه جنگ هومري در اين منطقه رخ داده است. در اين مدت افراد بزرگي هم از اين ناحيه عبور و ديدار كردند: كوروش، پادشاه ايران، هنگام جنگ با يونان، اسكندر كبير هنگام جنگ با ايرانيها، و بسياري از امپراتوران رومي كه اخلاف ترواييهاي عصر مفرغ به شمار ميرفتند.
اگر دلتان مي خواهد يك منظره از كره ماه ببينيد، لازم نيست سوار سفينه فضايي شويد...
اگر دلتان مي خواهد يك منظره از كره ماه ببينيد، لازم نيست سوار سفينه فضايي شويد و براي ديدن آن كلي هزينه كنيد، كافي است به اروپا برويد. جايي در اسپانيا وجود دارد كه تصاوير سوررئال آن مناظر كره ماه را تداعي مي کند؛ «معادن روبازريوتينتو ». البته اين معادن تنها جذابيت اين منطقه نيستند. در نزديكي آنها، رودخانه ای با آب قرمزجريان دارد كه خود يك چش مانداز جذاب استميان چشم انداز جذاب ديگر. اين رودخانه اسيدي، با PH بين 7/ 1 تا 5/ 2 فلزات سنگين زيادي را درخود جاي داده است.
امارات متحده عربی، دبی، شرق سوق بور دبى
|
بادگیرهاى عربى برافراشته در كنار آب. جایى جادویى براى گشت و گذار، فضایى محسور كننده. هتلهایی نیز با درهای كوتاه در این منطقه بنا شده. بستكیه میزبان چندین بنای مهم نیز هست؛ قلعه الفهیدی، كهنترین بنا در دبی برجایمانده از دهه ۱۷۸۰، بیتالوكیل، اولین ساختمان اداری در دبی، گالری مجلس، مركز مطالعات فرهنگی شیخ محمد، و گالری هنری XVA. جایی دلپذیر برای یك پیادهروی فرحبخش برای علاقهمندان به هنر و فرهنگ. |
||
جزيره سوکوترا يکي از 4 جزيره است که از لحاظ جغرافيايي درانزوايي از قاره خشک آفريقا قراردارد...
سطح زمين آن بسيارشيب دار است به صورتي که شما فکر مي کند به سياره ديگري رفته ايد يا به زمان هاي دور تاريخي مسافرت کرديده ايد . جزيره سوکوترا يکي از 4 جزيره است که از لحاظ جغرافيايي درانزوايي از قاره خشک آفريقا قراردارد که قدمت آن به 6تا7 ميليون سال مي رسد همانند جزيره گالاپاگوس . بيش از 700 گونه نادر گياهي و جانوري دراين منطقه يافت مي شود که يک سوم مملو از جانداران همگي بومي هستند .
آب و هواي ناملايمي دارد مي توان گفت گرم و خشک و همچنين شگفت انگيزترين گياهان را مي توانيد دراين منطقه بيابيد. موقعيت جغرافيايي اين جزيره دراقيانوس هند ودر 250 کيلومتري سومالي و 340 کيلومتري يمن واقع شده . وسعت ساحل شني آن متشکل از سنگهاي آهکي و جلگه هاي مرتفع آن پر از غارهايي به طول 7 کيلومتر است .بلندي کوههاي آن به 1525متر مي رسد . درختان و گياهان اين جزيره از لحاظ زمين شناختي قدمتي 20 ميليون ساله داشته وبه عنوان جزيره اي بکر ومحصورشده از آب محسوب مي گردد.
بازي تيم ملي ايران با کره شمالي يک فرصت استثنايي براي خبرنگاراني بود که مي توانستند يکي از عجيب ترين کشورهاي روي زمين را از نزديک ببينند...
پيونگ يانگ بي شک«شهر ممنوعه» است و کمتر کسي مي تواند در طول زندگي اش آنجا را ببيند؛ بنابراين براي يک خبرنگار که اين فرصت طلايي را به دست آورده، استفاده از وقت و زمان و بازديد هرچه بيشتر از محيط و فرهنگ اين کشور انزوا طلب کاملاً واجب است. در اين گزارش مي توانيد مشاهدات يک خبرنگار را در مدت کوتاه 12 ساعت حضور در پيونگ يانگ با چشم دلتان ملاحظه فرماييد.
همه چيز از تاريکي شروع مي شود؛ يک جور ظلمات غير منتظره و آزار دهنده. از اينکه مقصد اين قدر هولناک به نظر مي رسد تنت يخ مي کند؛ اما چاره اي نيست. اتومبيل در دل تاريکي پيش مي رود و تو دائم تلاش مي کني که موقعيت جغرافيايي خودت را پيدا کني؛ جنوب، شرق يا غرب؟ اما نه، اينجا همه چيز «شمالي »است. از فرودگاه کوچک و محقرپيونگ يانگ گرفته تا خيابان هاي پايتخت سوت و کور کره شمالي، همه چيز يک شکل و يک فرم دارد. انگار همه يک جورفکر کرده و يک شکل عمل مي کنند. فصل اول قصه را ماموران امنيتي فرودگاه مي سازند؛موجوداتي سخت و غيرقابل انعطاف که فقط قرار است تمام وجود آدم را وارسي کنند. هيچ استثنايي وجود ندارد و همه بايد بازديد شوند؛ آن هم به شديدترين وجه ممکن. اين خوان اول ورود به کره شمالي است. فرودگاه پيونگ يانگ تنها راه ورودي به کره شمالي است و هواپيما هم فقط مي تواند از پکن بيايد. براي ورود به کره شمالي تنها کريدورپکن مجاز است و لاغير. فرودگاه پيونگ يانگ هم فقط هفته اي 2پروازرفت و برگشت به پکن دارد و مبدأ و مقصد ديگري نمي شناسد. در واقع کارکنان فرودگاه عموماً 2روز در هفته کار دارند.
شب است و قلندر از تاريکي اطراف کمي خوف کرده. از همان فرودگاه مي شود فهميد که وارد يک جاي غير عادي شده اي؛ پيونگ يانگ مثل آخر دنياست؛ همان جايي که در قصه ها شنيده اي و حتي چيزي فراتر از آن معدود خبرنگاران ايراني اي که با هواپيماي رياست جمهوري به پيونگ يانگ رسيده اند توي ماشين دارند به تجربه هاي يک گزارشگر که يک بار ديگر در اين شهر حضور داشته گوش مي دهند. خاطره ها خيالي و غير واقعي به نظر مي رسد اما ظاهراً اين حقايق وجود دارند. نگاه کردن از پنجره به بيرون هم فايده اي ندارد؛ هيچ منظره اي جز تاريکي وجود ندارد.
گزارشگر با تجربه مي گويد:«بچه ها يادتان باشد! پيونگ يانگ مثل يک پادگان است؛ يک پادگان بزرگ...» ماشين در جاده تشويش جلو مي رود.
فوتبال دروازه را مي گشايد
بايد به فوتبال احترام ويژه اي بگذاريم. اين بازي شگفت انگيز دنياي مدرن شاه کليدي است که هر قفلي را باز مي کند؛ حتي قفل بزرگي که به دروازه هاي کره شمالي زده شده است.کره شمالي اگر چه تمايلي به ارتباط با ديگر نقاط جهان ندارد و علي الاصول رفت و آمد به آن در حد غير ممکن است اما مجبور شده در مرحله مقدماتي جام جهاني 2010و به خاطر فوتبال، ميزبان بعضي ازتيم ها از جمله ايران باشد و حالا اين فرصتي است براي خبرنگاران ايراني که مثل کريستف کلمب گوشه اي ناديده از اين دنيا را کشف کنند. حالا ديگر آفتاب بر تاريکي ها غلبه کرده ووقت مکاشفه فرا رسيده است. اولين پرسش اما در مورد همان تاريکي است؛ ريشه اش در مصرف بهينه انرژي بوق توسط شهروندان است. در پيونگ يانگ حد نهايت روشنايي 50 وات است؛ يعني در سراسر اين شهر چيزي به نام لامپ 100وات وجود ندارد؛ فقط 50وات. حالا اگر خيلي زرنگ باشي و مغزت کار کند مي تواني 2 لامپ 50 وات را کنارهم بگذاري که البته اين ايده فقط به ذهن مشعشع ما رسيد؛ و گرنه کره اي ها همان 50 تا برايشان بس است!جالب تر اينکه اساساً کمتر کسي از 9 شب به بعد به خيابان مي رود که از تاريکي گلايه اي داشته باشد. در پيونگ يانگ رفت و آمد مردم پس از ساعت 10 شب قدغن است و البته شهر آن قدر در تاريکي خوفناک است که خود مردم از 9 شب به بعد بيرون نمي زنند.
حق با مشتري نيست!
و دوباره کمي فوتبال: تيم ملي ايران در هتل «کوريو» مستقر است؛ يک هتل غول آساي 35 طبقه که با ديوارهاي شيب دار و پنجره هاي يک شکل به يک لانه زنبور شيک و مرتب مي ماند. بازيکنان و کادر فني در طبقه هاي مياني هستند چون حضور در ارتفاع بالا براي آنها پيش از مسابقه خوب نيست. اما خبرنگاران در طبقه 33 هستند و انگار از هواپيما به سطح شهر نگاه مي کنند. پيونگ يانگ از ارتفاع بالا حالت عجيبي دارد. از ازدحام و شلوغي بيش از حد خيابان هاي تهران خبري نيست وعده پياده ها از سواره ها خيلي بيشتر است. بازيکنان تيم ملي که حوصله شان از حضور در اتاق ها سررفته در فاصله 50 - 40 متري هتل قدم مي زنند. دورترهاهم هيچ خبري نيست؛ نه مغازه اي هست که اجناس رنگارنگ و الوان داشته باشد و نه اساس ماموران امنيتي اجازه تردد به بازيکنان مي دهند. اينجا حق با مشتري نيست؛ حق با «امنيت» است.
بازيکنان تيم ملي در اتاق هايشان تلويزيوني دارند که يکي از کانال هاي آن، شبکه ملي کره شمالي است. برنامه تلويزيوني ساعت 5 عصر شروع مي شود و 10 شب به پايان مي سد. بيشتر برنامه ها هم مربوط است به جنگ و تا دلتان بخواهد تصوير نظامي ها نشان داده مي شود. حتي کارتون وبرنامه کودک هم عموماً پويانمايي سربازها و ژنرال هاست. بچه ها کارتون جنگي را بيش از هر چيز دوست دارند و ظاهراً آليس هنوز نتوانسته به اين سرزمين عجيب قدم بگذارد!
جالب است که بيرون از هتل ها هم مردم چندان دل خوشي از عکاسي و فيلم برداري ندارند. اگر دنبال گرفتن تصوير يا عکس يادگاري هستي مواظب باش! در پيونگ يانگ کسي دوست ندارد جلوي دوربين ژست بگيرد و لبخند بزند. اگر دوربين شما هم بيش از 5دقيقه روي هوا بچرخد ناگهان از آسمان يک مامور امنيتي سر مي رسد و يقه شما را مي چسبد؛ مثل همان اتفاقي که براي گروه مستند سازسيما رخ داد. آنها به خيالشان مي توانستند با نشان دادن کارت خبرنگاري ماموران را منصرف کنند. ماجرا وقتي بيخ پيدا کرد که ماموران به تصويربردار گفتند که هرچي فيلم گرفته اند بايد پاک کند. بنابراين در پيونگ يانگ بهتر است از حافظه خود براي ضبط تصاوير بهره بگيريد؛ بيش از آن، خطر دارد!
موبايل ديگه چيه؟
در پيونگ يانک مشترک مورد نظر هيچ وقت در دسترس نيست. اساساً موبايلي وجود ندارد که مشترک آن هم دم دست شما باشد. هنگام ورود به پيونگ يانگ بايد دم در، گوشي موبايل را تحويل مأموران بدهيد و وارد سرزمين «بي آنتن» شويد. تلفن همراه فقط مخصوص امراي ارتش و ژنرال هاست. مردم عادي هم براي يک احوالپرسي ساده بايد ملاقات حضوري داشته باشند. اگر شما هم در پيونگ يانگ بوديد و بازيکنان عموماً موبايل باز تيم ملي را مي ديديد، دلتان به حال آنها مي سوخت. براي آنهايي که از 24 ساعت 48 ساعته مشغول مکالمه با تلفن همراه هستند، دوري از اين نديم پر کار کلافه کننده بود. در عوض موبايل ها براي 2 روز استراحت جانانه اي کردند در کنج خاموشي... .
اما بهترين جا براي لاغر شدن در دنيا کره شمالي است؛ کافي است يک بار سر سفره صبحانه يا نهار کره اي ها برويد. در پيونگ يانگ چيزهايي مي خورند که فکر کردن به آنها هم تهوع آور است. با سوپ پوست گربه چطوريد؟ يا با شير سگ با طعم طالبي؟
پشه، سوسک، جيرجيرک سوخاري و ستاره دريايي هم هست. مي توانيد يک نظر تماشا کنيد. بعدش هم ممکن است يک اتفاقاتي بيفتد.
خواست خدا بود که خبرنگاران ايراني کلا 2 وعده بيشتر در پيونگ يانگ نبودند و توانستند با سيب زميني سرخ کرده جشن بگيرند و از اين غذاهاي نامتعارف فرار کنند؛ البته هويج پخته هم براي خودش نعمتي بود.
مي توانيد تصور کنيد که در اين کشور در دامداري ها، سگ هاي شيرده را پرورش مي دهند و گربه هاي پوست کلفت هم چقدر خواستني به نظر مي آيند. بياييد بيش از اين درباره غذا حرف نزنيم، قبول؟!
از بازي تا خداحافظي
استاديوم بازي تيم ملي در برابر کره شمالي يک ورزشگاه مجهزاما نه چندان تميز و مرتب بود. نام ورزشگاه «کاگ» استکه علي الظاهر از ژنرال هاي کشته شده درجنگ 2 کره در سال 1346 بوده است. اين ورزشگاه را چيني ها ساخته اند و همه استانداردها را دارد به جز استانداردهاي مربوط به کار رسانه اي.
به صورت عادي از جايگاه خبرنگاران و اينترنت خبري نيست اما کره شمالي به هر زحمتي که هست اين دو را به صورت غير حرفه اي فراهم کرده اند.
روي سکوها اما فرهنگ کره اي موج مي زند. هواداران تيم ملي کره شمالي همگي منظم و مرتب و بدون کوچک ترين انحراف، کارشان را انجام مي دهند و تيمشان را با اصواتي غريب تهييج مي کنند. هيچ اثري از نافرماني يا تکروي نيست. ورزشگاه بسيار پر سرو صداست و مي شود گفت ملي پوشان ايران شانس آورده اند که سابقه بازي در آزادي را دارند و گرنه تيم هاي معمولي اينجا کارشان تمام است. شدت تشويق حداکثري است و در طول 90 دقيقه خاموش نمي شود. تيم ملي اما در بعضي دقايق بهتر از کره شمالي است و روي دروازه سرخ ها فشار بيشتري مي آورد ولي براي تماشاچي ها تشويق کردن مهم تر از نتيجه است؛ درست بر خلاف جرياني که در سکوهاي ورزشگاه هاي ايران جريان دارد.
آخر بازي هم با اينکه همه چيز مساوي تمام مي شود؛ اما ظاهراً کره اي ها چندان دلخور نيستند و آرام ورزشگاه را ترک مي کنند. البته اگر ايران برنده بود شايد اتفاقات ديگري مي افتاد اما به هر حال هر چه بود به خير گذشت.
موقع برگشت است و دوباره بايد به تاريکي زد. همه عجله دارند که زودتر به فرودگاه برسند. البته پرواز با هواپيماي رياست جمهوري دست خودمان است و ساعت مشخص ندارد. اما مشکل اينجاست که فرودگاه مي بندد. همه با عجله دم و دستگاه را جمع مي کنند تا قبل از ساعت 8 شب در فرودگاه باشند و گرنه بايد تا 3 صبح فردا معطل بمانند تا ماموران محترم فرودگاه سر کارشان حاضر شوند. اينک پيونگ يانگ است و از غرش لحظه به لحظه موتور هواپيماها بر فراز شهر خبري نيست.
خلاصه قبل از 8 شب همه به فرودگاه مي رسند و با همان تشريفاتي که وارد شدند، بدرقه مي شوند. نمي دانم بايد درباره پذيرايي کره شمالي چه بگويم؛ اگر بگويم خونگرم وخوش استقبال بودند که اغراق کرده ام و اگر بگويم سرد و بي روح بودند که خدا را خوش نمي آيد. ظاهراً اهالي اين کشور يک چيز منحصر به فرد و غير عادي هستند؛ همين.
توي هواپيما هم کلي به اين موضوع فکر کردم اما بهتر از همين 2کلمه چيزي به ذهنم نرسيد، دلم براي تهران و شلوغي هايش تنگ شده. راستي با اولين بشقاب چلوکباب چه کار خواهم کرد؟
سلام.دوستان راهنمای گردشگری ،می توانید اخبار جشن روز جهانی راهنمایان گردشگری امسال را در این وبلاگ پیگیری نمایید.
سلام به خوزستان